همراه ما باشید
هفته نامه عصر ارتباط
اولیـن و پرتیـراژتـرین هفتـه نـامه ICT کشـور

اتمام حجت با آق‌فری

واقعیت من خیلی دلم می‌خواد یه گزارشی با عنوان عجایب هفتگانه حوزه ICT در ایران منتشر کنم که دیدم با این روالی که داریم پیش می‌ریم باید تیترش بشه عجایب هفتادگانه حوزه ICT که مطلبش هم یه کتاب میشه که کسی نه می‌خره نه می‌خونه.

اما خیلی همچین مختصر و مفید بخوام بگم، خیلی چیزها هست که هر روز داره می‌ره تو لیست عجایب. البته به نظر من این موضوعات، همچین راز سر به مهری هم نیستن و خیلی هم علنی هستن. برای همین نمیشه بهشون گفت اسرار حوزه ICT و همون عجایب کفایت می‌کنه.

خلاصه یعنی یه جورایی بعضی موضوعات رو برای همه اینطور جا انداختن که بابا به چه زبونی به شما ملت بفهمونیم که بعضی کسب‌وکارها کلا یا مال خودمونن یا مال دوستان و وابستگان و اقوام و بازماندگان.

یکی از وابستگان به این کسب‌وکارهای عجیب به من می‌گفت: «یعنی آقایان و خانم‌های روزنامه‌نگار و رسانه‌ها! دند شما نرم هم که بشه، از شدت نوشتن مطلب دچار دردهای مفصلی هم که بشید، چشماتون از جست‌وجوی سوابق اخبار کور هم که بشه، یه مطلب رو صد هزار بار هم بنویسید، هییییچ خیالی نیست.

بابا ما باید چیکار کنیم که این موضوع همچین درست و حسابی تو مخ شما فرو بره. شما کار و زندگی مگه ندارید؟ می‌بینید که هر روز دارین می‌نویسن، همه هم می‌خونن، آب هم از آب تکون نمی‌خوره و در نتیجه روز به روز خواننده‌ها هم همینطور کم می‌شه و ریشتون هم به زودی خشک می‌شه، انشاالله.

بابا پاشید برید دنبال یه شغل دیگه باشید. اصلا خود شما، آره خود شما آق‌فری! که 17 ساله داری این ستون رو می‌نویسی، خداییش خسته نشدی. چقدر حرف تکراری می‌زنی آخه. خب پاشو بیا پیش خودم یه گوشه کنار دستت رو بند کنم و بشو کارمند خودم.

ببین بذار دوستانه بهت بگم، دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره، بالاخره که بیکار می‌شی و هفته‌نامه‌تون هم تعطیل می‌شه می‌ره پی کارش. دارم از الان بهت می‌گم و اتمام حجت می‌کنم که فردا نگی که نگفتی. هر چی زودتر بیای پیش خودمون، راحت‌تر می‌تونم یه کاری برات دست و پا کنم و دیر نجنبی، بقیه همکارات که زودتر از تو دارن بیکار می‌شن، میان همه کارا رو می‌گیرن و اونوقت به عنوان راننده شرکت هم نمی‌تونم ازت استفاده کنما!

من شما رو دوست دارم و تا هنوز جوان هستی و نای کار کردن داری یه تکونی به خودت بده. والسلام، نامه تمام!»

حرفاش تموم شد، رفتم که سوار اتوبوس بشم برم خونه. تو راه داشتم با خودم فکر می‌کردم که حرفاش تلخ بود اما همچین بی‌راه هم نمی‌گفت. خلاصه یه چند روزیه دارم فکر می‌کنم بهش زنگ بزنم ببینم حالا چه کاری بهم پیشنهاد می‌ده! مغزم و دلم که میگن به حرفاش گوش نکن، اما فشار زندگی خیلی بلند داره میگه خفه! کاری که می‌گه رو انجام بده.

عزت زیاد

درج دیدگاه

بررسی بازی