دکتر جمال صوفیه
از آلبرت اینشتین نقل میکنند که «نمیتوانیم مشکلات خود را با همان نوع تفکری حل کنیم که آنها را پدید آورده است.»
اگر این توصیه را جدی بگیریم، هنگام اندیشیدن به این موضوع که آموزش چگونه میتواند در عصر هوش مصنوعی از عهده چالشهای پیش رو برآید، باید در اندیشههای بنیادینی بازنگری کنیم که زیربنای خلق سامانههای هوش مصنوعی و روایتهای پیرامون آنها را سامان دادهاند، و از خود بپرسیم که آیا راههای دیگری برای فهم خویشتن و رابطهمان با این سامانهها وجود دارد یا نه؟ اگر چنین باشد، لازم است بررسی کنیم که آن جهانبینی چگونه میتواند ما را به اتخاذ رویکردی متفاوت نسبت به آموزش رهنمون سازد.
در این نوشتار، جهانبینیِ یکپارچهای را معرفی میکنم که در بسیاری از فلسفهها و نظامهای اعتقادی قدمایی در سراسر جهان مشترک است؛ جهانبینیای که در آن انسانها و دیگر موجوداتِ غیرانسانی در رابطهای کلنگر، مبتنی بر پیوند، درهمتنیده و همآفرین تصور میشوند. در چنین نگرشی، فناوریها بخشی درونی از انسان به شمار میآیند. افزون بر این، انسانها و فناوریها همواره در فرآیندی متقابل از درهمتنیدگی و همتکاملی قرار داشتهاند. از این منظر، فناوریها چیزی جز بازتاب آگاهی و نیات انسانی نیستند. سامانههای هوش مصنوعی چه بسا این بدهبستان پویا را شتاب بخشیده و تشدید کرده باشند، اما ماهیت بنیادین این رابطه را دگرگون نکردهاند. در واقع، هراس از سامانههای هوش مصنوعی در اصل هراس از دیگر انسانهاست.
برای مقابله با خطرات فزاینده و مهارنشدنی سامانههای هوش مصنوعی، مسئله اساسی آن است که انسانها به خوداندیشی و اصلاح رفتار روی آورند تا بتوانند این سامانهها را با تأمل و مسئولیتپذیری تصور، طراحی و بهکارگیری کنند و دادههایی از خود بر جای بگذارند که بازتابدهنده تأمل اخلاقی و حساسیت انسانی باشند. در چارچوب این بازاندیشی، آموزش (یکی از بنیادیترین ارکان جامعه انسانی) باید از پارادایم «هوش» فراتر رود؛ پارادایمی که عمدتاً حول آموزش مهارتمحور و دانشمحور سامان گرفته است. باید آنچه را «خردآموزی» مینامم، به هسته برنامههای درسی وارد کنیم؛ آموزشی که در آن درباره معنای انسان بودن، ماهیت خود، ذهن، واقعیت و رابطه ما با محیط پیرامون تأمل میشود.
خردآموزی، شیوههای سادهانگارانه، خطی و دوگانهانگارِ اندیشیدن درباره مسائل پیچیده را به چالش میکشد، با روند «هوش مصنوعیسازی» انسان دست و پنجه نرم میکند و از طریق ایجاد فضایی ذهنی برای تأمل، به بازجهتدهی و بازتعریف جایگاه انسان در محیط فراگیر و همهجانبه هوش مصنوعی کمک میکند. اکنون زمان آن فرا رسیده است تا «دست از کندن برداریم و صعود را آغاز کنیم.»
- فناوریها بخشی درونی از انسان هستند
در تقابل با جهانبینی قدمایی تجددگرا که بر مفهوم بنیادین فرد بهعنوان عاملی مستقل، خودبسنده و خودمختار بنا شده است، این نوشتار از جهانبینیهای یکپارچهای الهام میگیرد که در سنتها و شیوههای زیست آسیایی، آفریقایی و بومی ریشهای عمیق دارند. این جهانبینیها انسان، طبیعت و دیگر موجودات غیرانسانی (از جمله اشیای بیجان) را در قالب ساختاری کلنگر، رابطهمند، پویا و درهمتنیده با یکدیگر درک میکنند. از اینرو، هیچ چیز جدا از دیگران و مستقل از زمینه پیرامونی خود ارزیابی نمیشود.
مثلاً، در فلسفه قدمایی چین، بنیان مابعدالطبیعی این جهانبینی یکپارچه را میتوان در مفهوم «دائو» یافت؛ سرچشمه نهایی و وصفناپذیر کیهان که از بیان، تحلیل و مفهومپردازی میگریزد. بر اساس دائودهجینگ، یکی از متون قدمایی دائویی متعلق به سدههای چهارم تا پنجم پیش از میلاد، «دائو، یک [وحدت نامتمایز] را پدید میآورد؛ یک، دو را میآفریند؛ دو، سه را؛ و سه، بیشمار چیز را.»
این فرضیه وحدت به منشأ مشترک و پیوند بنیادین همه موجودات اشاره دارد. اصطلاح «بیشمار چیز» برگرفته از واژه چینی وان وو است که تحتاللفظی به معنای «دههزار چیز» است و به موجودات بهطور کلی اطلاق میشود؛ خواه انسان باشند یا غیرانسان، ملموس یا ناملموس، زنده یا غیرزنده، ساخته دست بشر یا پدیدآمده از طبیعت.
ابهام و انعطافپذیری این اصطلاح بسیار معنادار است. مرزهای میان موجودات بهصورت سخت و از پیش تعیینشده تعریف نشدهاند و اساساً کانون اصلی پژوهش نیز به شمار نمیآیند. در عوض، موجودات نسبت به یکدیگر گشوده و پذیرنده باقی میمانند. در قلمرو وحدت و در چارچوب این جهانبینی یکپارچه، انسانها و دیگر موجودات غیرانسانی در فرآیندی متقابل از درهمتنیدگی و همآفرینی مشارکت دارند.
هرگونه فهم دقیق از انسان یا موجودات غیرانسانی تنها با ارجاع به یکدیگر و در بسترهای مشخص امکانپذیر است. در این ساختار یکپارچه، انسانها از توانایی لازم برخوردارند و در عین حال مسئولیت دارند که قوانین حاکم بر کیهان را دریابند، برای حفظ تعادل کیهانی خویشتنداری پیشه کنند و به شکوفایی و پویایی نظم کیهانی یاری رسانند. از دل این وحدت مابعدالطبیعی و جهانبینیهای یکپارچه، الزامی اخلاقی سر برمیآورد: انسانها پیوندمندی و بدهبستان پویای موجود در این نظم کلنگر را ارج نهند و نسبت به تمامی پیرامونشان، مراقبت، مسئولیتپذیری و حساسیت اخلاقی نشان دهند.
- آموزش فراتر از پارادایم هوش
آموزش، بنیادیترین بستر اجتماعی برای خوداندیشی انسان است. هدف آموزش بهطور کلی توانمندسازی فردی، شکوفایی شخصی و پرورش شهروندی مسئولانه به شمار میآید. ازاینرو، دانش، مهارتها و پرورش منش و شخصیت اخلاقی، محتوای اصلی نظامهای آموزشی رایج را میسازند. هرچند این اهداف و آرمانها ارزشمند و ستودنیاند، اما برای رویارویی با ریشههای اضطراب وجودیِ جمعیِ کنونی ما کافی نیستند.
از آنجا که سامانههای هوش مصنوعی بازتابدهنده و تقویتکننده آگاهی و نیتهای انسانی هستند، آموزش آینده باید شامل کاوشی مادامالعمر درباره معنای انسان بودن، ماهیت خود، ذهن و واقعیت باشد و همزمان راهکارهایی برای پرورش فضای ذهنیِ تأملگر در انسان فراهم آورد. بسیاری از سنتهای خردورزانه جهان میتوانند مبنا و الهامبخش طراحی برنامههای آموزشی این چنینی باشند.
این نوع «خردآموزی» که از پارادایم مهارت و هوش فراتر میرود، نه درباره یافتن پاسخهای درست، حل مسئله، افزایش کارآمدی، بیشینهسازی ارزش یا دستیابی به موفقیت فردی، بلکه درباره شیوهای دگرگونکننده از پرسشگری و بازاندیشی در پیشفرضهای بنیادین وضعیت انسانی است؛ جستوجویی برای شناخت ماهیت خویشتن و جهان. این برنامه، در حقیقت، میتواند ژرفترین و نهاییترین طرح مطالعاتی انتقادی باشد که بشریت تاکنون به آن دست زده است.
مثلاً، مفهوم پرکاربرد و پرطرفدار «هوش» را در نظر بگیریم. هوش را معمولاً توانایی یادگیری، فهم و بهکارگیری دانش برای حل مسائل و تصمیمگیری تعریف میکنند. سامانههای هوش مصنوعی نیز دقیقاً برای تقلید از همین قابلیتها طراحی شدهاند. در نتیجه، بهتدریج میان «هوش» دستگاه و هوش انسان خلط مبحث پدید آمد؛ بهگونهای که برخی تصور کردند هیچ چیزی فراتر از تواناییهای سامانههای هوش مصنوعی وجود ندارد و انسانها نیز روزبهروز بر اساس معیارهای این سامانهها سنجیده میشوند. من این روند را «هوش مصنوعیسازی انسان» مینامم.
با این حال، «هوشِ» دستگاهها بر پایه اطلاعاتی بنا شده است که در قالب دنبالهای از ارقام دودویی و تحت هدایت انسان سازمان یافتهاند. این نوع هوش به دانش حوزههای خاص و الگوهای تفکر خطیِ هدفمحور محدود است. در مقابل، هوش انسانی بر تجربه زیسته و قصدمندی استوار است. این هوش ماهیتی پویا دارد و میتواند در حوزههای گوناگون خود را با شرایط متفاوت سازگار کند.
انسانها قادرند به خوداندیشی بپردازند، مسیر خود را تغییر دهند، پیشفرضهای پیشین را وارونه سازند و با ابهام و تناقض زندگی کنند. مهمتر از همه، انسان ظرفیت دارد به شهودِ ماهیتِ خویشتن و جهان دست یابد و از رهگذر آن، تجربهای از تعالی و روشنشدگی را محقق سازد.
بهبیان کوتاه، باهوش بودن هدف نهایی این بازی نیست؛ آنچه انسان باید در پی آن باشد، دستیابی به خرد است.
*مقالهای برگرفته از یونسکو به قلم بینگ سونگ